خرید بک لینک
من کسی را از خودم دیوانه‌تر می‌خواستم سر نمی‌پیچید اگر یک روز سر می‌خواستم اهل عشق و عاشقی، اهل تمنا، اهل درد این چنین دیوانه‌ای را همسفر می‌خواستم می‌نشستم روبه‌رویش روبه‌رویم می‌نشست لحظه‌های عاشقی از او نظر می‌خواستم او قدح در دست و من جام تمنایم به کف هر چه او می‌داد من هم بیشتر می‌خواستم من کجا؟ در می‌زدن سودای خیامی کجا؟من پی جامی دگر جامی دگر می‌خواستم بارها فرموده؛ روزی خواستی از من بخواهمن تو را می‌خواستم روزی اگر می‌خواستم گوشه‌ای دنج و تو و جام می و قدری نگاه از خدا چیز زیادی را مگرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 15:24

حالاکه من نیستم حالت چگونه است... حالاکه من نیستم حالت چگونه است... چقدر دلم ميخواهد بدانم حالا كه من نيستم حالت چگونه است بى من؟ آيا تو هم وقتى نام مرا ميشنوى دلتنگ تر ميشوى برايم؟ وقتى باران ميزند براى لحظه اى ياد من مى افتى؟ ياوقتى عطر من مشامت را پُر ميكند، چشمانت مرا لو ميدهد؟ نكند ديگر دلت ياد مرا نمى خواهد؟! وچقدر اين جمله مرا ميشكند مصى_لطفى تاريخ : سه شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۹ | | نویسنده : نرگس رسولی نژاد | .: Weblog Themes By M a h S k i n:. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 15:24

‌ من آشنای کویرم، تو اهلِ بارانی

چه کرده‌ام که مرا از خودت نمی‌دانی؟

که بهترازهمگان است؟بهترازآنی....

مرا نگاہ! که چشم از تو بر نمی‌دارم

تو را نگاہ! که از دیدنم گریزانی

من از غم تو غزل می‌سرایم و آن را

تو عاشقانه به گوشِ رقیب می‌خوانی!

هزار باغِ گل از دامن تو می‌روید

به هر کجا بروی باز در گلستانی

قیاسِ یک به یڪِ شهر با تو آسان نیست

که بهتر از همگان است؟ بهتر از آنی

سجاد_سامانی

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 15:24

مرا بخاطر دوست داشتنم ملامت نكنيد... مرا بخاطر دوست داشتنم ملامت نكنيد... مرا بخاطر دوست داشتنم ملامت نكنيد، من چه ميدانستم "دوست داشتن" رنجى اينچِنين عميق دارد ... مگر نه اينكه دل به دل راه دارد ؟! دل من كه غرق در دلتنگى است ... مگر قرار بر اين نبود هركه از چشمانمان دور شد، از دلمان هم ميرود ؟! مگر پس از هر سياهى، سپيدى نيست ؟! علت شب هاى طولانى پس از تو براى چيست؟! مگر زمين گرد نبود ؟! چرا فقط آب‌ها فقط در دل من تكان خورد ؟! ديگر حتى، به ضرب المثل ها هم اعتمادى نيست ... مصى_لطفى تاريخ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 15:24

من هرگز دخترم را از هراس قضاوت‌ها، تغییر نخواهم داد، هرگز دخترم را قربانی حرف‌های بی‌ پایه و اساس مردم نخواهم کرد، هرگز نخواهم گفت اینگونه نباش تا دنیا و آدم‌ها از تو راضی باشند! نخواهم گفت رنگ‌های دلبرانه نپوش، عطرهای دلبرانه نزن، کارهای دلبرانه نکن. من دخترم را آن‌قدر قوی تربیت خواهم‌کرد که هیچ‌کس جسارت دست درازی به حریمش را نداشته‌باشد، من دخترم را آن‌قدر جسور بار خواهم آورد که برای آرزوهایش در انتظار تشویق نباشد، من دخترم را از محبت و عشق سیراب خواهم کرد تا هر بی سر و پایی توان سرک کشیدن بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 15:24

یادگار من برای دختری که پایش را به این دنیا باز میکنم.... یادگار من برای دختری که پایش را به این دنیا باز میکنم.... یادگار من برای دختری که پایش را به این دنیا باز میکنمجواهراتم نیست،یا لباس های از آب گذشته ...عوضش تا دلش بخواهد برایش دفتر شعر کنار گذاشتم و حرف های مادر و دختری...به وقت تجربه کردن هر چیزی کنارش هستم،پشت سرش...یک جوری مَردَم را جلویش در آغوش میگیرم که باور کند ابراز احساسات و آغوش و بوسه گناه کبیره نیست،معصیت نیست...یادش میدهم زن باشد،عاشق موهایش باشد و حواسش به نپریدن گوشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 15:24

اینکه از دور تماشا کنمت سنگین است

در دلم باشی و حاشا کنمت سنگین است

سنگین است....

بعد هر بغض که شاعر بشوی می فهمی

هر کجای غزلم جا کنمت سنگین است

تلخ باشی و دم از واژه ی شیرین بزنی

پشت هر قافیه پیدا کنمت سنگین است

هی نخوابی و دلم شور دلت را بزند

او برانگیزد و پروا کنمت سنگین است

نکند فاش شود پیش کسی غربت ما

ترس از این قصه که رسوا کنمت سنگین است

نقش چشمان تو در قتل دلم مشهود است

شب ب شب از سر دل وا کنمت سنگین است..

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 15:24

من هرگز دخترم را از هراس قضاوتها، تغییر نخواهم داد، هرگز دخترم را قربانی حرفهای بی پایه و اساس مردم نخواهم کرد، هرگز نخواهم گفت اینگونه نباش تا دنیا و آدمها از تو راضی باشند! نخواهم گفت رنگهای دلبرانه نپوش، عطرهای دلبرانه نزن، کارهای دلبرانه نکن. من دخترم را آنقدر قوی تربیت خواهمکرد که هیچکس جسارت دست درازی به حریمش را نداشتهباشد، من دخترم را آنقدر جسور بار خواهم آورد که برای آرزوهایش در انتظار تشویق نباشد، من دخترم را از محبت و عشق سیراب خواهم کرد تا هر بی سر و پایی توان سرک کشیدن به قلب و ذهن ارزشمند او را نداشتهباشد. به دخترم خواهم گفت که دوست داشتن، شرطی نیست، که عشق، شرطی نیست، که هرجور و در هر شرایطی که باشد؛ دوستش دارم، که تا پای جان مراقبش هستم و هوایش را دارم. خواهم گفت که آدم هرچقدر هم که حواسش باشد، بازهم گاهی اشتباه میکند، خواهم گفت او همیشه عزیزترینِ من است و هر اشتباهی هم اگر کرد، با هم درستش میکنیم. خواهم گفت اشکالی ندارد گاهی هم مغرور باشد و مهربانیاش را از آدمها دریغ کند، که مهربان بودن خوب است، اما تا جایی که به هویت و ارزشمندیاش آسیب نزند. من نسخهی عمومیِ هیچ جامعهای را برای دخترکم نخواهم پیچید، اجازه خواهم داد خودش باشد، خودش تصمیم بگیرد و خودش رفتارهای خودش را قضاوت یا اصلاح کند. که بدون ترس و اضطراب، زیر نگاه امن من شیطنت کند و از حال و هوای شیرین دخترانگیاش لذت ببرد. من باور دارم که کنترل کردنهای بیش از حد، نتایج معکوس میدهد، امر و نهی، قدرت اراده و تصمیم را میگیرد و سرزنش، اعتماد و خودباوری را نابود میکند. من باور دارم که عقابها را "رهایی" و "خودباوری" بلندپرواز و جسور کرده، من باور دارم که قناریها از شدت در قفس ماندن است که اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 4:45

یادگار من برای دختری که پایش را به این دنیا باز میکنمجواهراتم نیست،یا لباس های از آب گذشته ...عوضش تا دلش بخواهد برایش دفتر شعر کنار گذاشتم و حرف های مادر و دختری...به وقت تجربه کردن هر چیزی کنارش هستم،پشت سرش...یک جوری مَردَم را جلویش در آغوش میگیرم که باور کند ابراز احساسات و آغوش و بوسه گناه کبیره نیست،معصیت نیست...یادش میدهم زن باشد،عاشق موهایش باشد و حواسش به نپریدن گوشه ناخونش،ولی باید حواسش باشد که زن بودن با مستقل بودن هیچ منافاتی ندارد.یادش میدهم محکم باشد،به وقتش گریه کند و به وقتش مثل یک کوه پشت خودش بایستد و خودش خودش را در آغوش بگیرد....میگویم که باید کتاب بخواند،فیلم ببیند،موسیقی خوب گوش بدهد و به جرمِ دخترانگی خودش را از بلند بلند خندیدن محروم نکند...رو به رویش می ایستم و میگویم که یک وقت هایی برای خواسته ات هرکاری باید بکنی،تا بشود داشته...برای آن خواسته هایی که موقع فکر کردن به آن قلبت تالاپ و تولوپ میکند هر کاری توانستی بکن...به او میگویم که دوست داشتن مردها را از زبانشان که نهاز چشم هایشان بخواند از توجهی که میکنند و از اهمیتی که به او میدهند.یادش میدهم ماندن به پایِ یک آدم رفته و حرام کردنِ خوشی برای خودش عاشقی کردن نیست...میگویم مردی که دوستت دارد تو را همینطوری که هستی میخواهد،بدونِ تغییر سایز و تغییر قیافه و عقیده ات...یادش میدهم زندگی فقط درس و کتاب نیست،باید زنانگی یاد بگیردزنانه ناز کردن و زنانه محکم بودن...به او خواهم گفت که با همین دستانِ ظریفش میتواند دنیا را عوض کند و آرزوهایش را به دست بیاوردو همین ظریفِ شانه هایش میتواند تکیه گاهِ مردی باشد،همان مردی که پای همه چیزش ایستاده ...حرف های زیادی دارم با دخترکم،وقت نمیشود خیلی ها را برایش بگویم...عوضادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: چهارشنبه 1 تير 1401 ساعت: 4:45

من صادقانه روزتولدت بغض میکنم....

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: سه شنبه 26 مرداد 1400 ساعت: 20:09

سعدی چه حسی داشته وقتی گفته:

《اگرچه دل به کسی دادجان ماست هنوز》

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: سه شنبه 16 ارديبهشت 1399 ساعت: 22:42

داده است به دستان عصا پایش را

چین خورده سروصورت زیبایش را

هرچندکه قندخون مادربالاست

دلشوره سفیدکرده موهایش را...

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 2:48

تقدیم به آنان که مادرانشان زمینی نیست. اما هوایشان را دارد، حتی از دورترین آسمان خدا... کجاست مادرم؟ وقتی زمانه سخت میگیرد وقتی که قلبم از بی انصافیِ آدمها ترک بر میدارد بغض که میکنم صدای جانم گفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 2:48

اگربغض دارم اگرخسته ام

اگرگریه توی گلومیکنم

شب آرزوهاست دارم تورا

برای خودم آرزومیکنم...

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 2:48

چنداعتراف تلخ پدرانه وچندنکته هست که شایدنتوانم آن را رودر رو چشم درچشم برایت بگویم اماآنهارابرایت مینویسم. دخترم فریادبزن! دخترهابایدفریادزدن هم بلدباشند!این اسطوره قدیمی دخترواشک راتو دور بریز.اگرجاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پندار افشاری تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 2:48

صفحه بندی